جدایی
94-1-26
دلم میخواد تک تک عزیزانمو سفت به آغوش بگیرم و خوب حسشون کنم قبل از اینکه برام تبدیل به حسرت بشه....
بیست و چند روز پیش بود که رفتیم خونشون برای عید دیدنی... چه سبزه هایی سبز کرده بود... سبز بودن و هم قد.. خنده های بلندش هنوز تو گوشمه که داشت برامون حرف میزد و می خندید... چند روز بعد هم اومدن خونه ما... روی کاناپه بزرگم نشسته بود...می گفت سرما خوردم... میوه هم نخورد حتی... می گفت هیچی بهم مزه نمیده... می گفت عید امسال اصلا برای ما اومد نداشت... با داداش بزرگم شوخی میکردن.. خالمو میگم... هنوز خیلی جوون بود... خیلی زود بود براش...
به دخترش (عروس مون) گفته بود اصلا عید امسال برام مثل هر سال نیست... فقط دارم میرم که همه عزیزامو ببینم...
خدای من... کی باور می کنه رفتنشو... !!!!!!!!!
درست روز مادر .. دخترشو بی مادر کرد و داغ دل همه مارو تازه..
اصلا دلم نمیخواد این همه تلخ باشم و این مطالبو اینجا بنویسم... ولی خیلی پرم... پر از حس تنهایی... پر از یه بغض لعنتی که نفس کشیدنو برام سختمی کنه... 1 ساعت پیش رفتم خونشون.... خدای من.... خیلی زود بود هنوز....
خدایا دلگیرم از دنیاااااااا...



جدایی 

